شايد روزي آمد !

شايد روزي آمد
نميدانم شايد و احتمالاً آن روز من نيستم
شايد فرزنداني از من، شبيه به من آن روز هم در سرزمين هايشان حاكماني دارند كه بر سر چيزي با حاكمان ديگري در سرزمين هاي ديگري در جنگند.
بعيد ميدانم عدالت در آن روز گسترده شده باشد اما شايد حرف هاي اجدادشان به حقيقت پيوست و منجي آمد.
شايد روزي منجي بر سرزمين هايشان ظهور كرد و آن هارا به مساوات و انسانيت فرا خواند
شايد جنگي نبود
شايد هم نه؛
منجي آمد و در سكوت، بيداد گري ها را ديد، دروغ هارا شنيد، خوب نما ها و زاهداني پر از قساوت را بر انداز كرد،
كودكاني گرسنه ، عبادتگاه هايي پر زرق و برق ،
خانه هايي بي اميد و عده اي را مشغول آويزان كردن زر و سيم به ديوار معبدي كه مردم شنيده بودند قدم گاه اوست ديد…
شايد منجي آمد اما كسي صدايش را نشنيد
بند بند استخوانش پر از ترديد شد
شك به قدم هايش گره خورد
و بر زمين نشست
و با خود انديشيد

“به راستي از مردماني كه قرن ها به اميد آمدن من دست به دعا شدند تا وضعشان را تغيير دهم چگونه بايد انتظار ياري داشت تا همراهم شوند ، تا متحد شويم براي بسط عدل؟
آيا كسي كه تا كنون به حال خود تدبيري نكرده است ياراي دفاع در سپاه حق را دارد؟”

شايد منجي اين هارا با خود زمزمه كند
كتابش را
عصايش را
و برنامه هايش را بر زمين گذارد و بر تكه كاغذي بنويسد “معبود من ! جهان با تمام انسان هايي كه در آنند نه به واسطه من كه به واسطه خودشان به سعادت خواهد رسيد …. استعفاي مرا پذيرا باش.
امضا منجي”
و او در ميان سكوت عظيم انسان ها در برابر سرنوشتشان دور تر و دور تر مي شود…

هدا_د_پ_ر.

2 دیدگاه روشن شايد روزي آمد !

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.