hoda dashti pour

در من دختري جان داشت…

در من دختري جان داشت كه ميان ازدحام دنياي شلوغ تو، گوشه ي دنجي را ميخواست با يك ميز فرفروژه ي دو نفره، يك قوري چاي و دو فنجان و كتابي از اشعار محمود مصدق ;
چاي بريزم
شعر بخواني

“اين عشق، ماندني؛ اين شعر، بودني؛اين لحظه هاي با تو نشستن سرودني است…”

عشق بكاريم
دل بدهم
دل بدهي
هدا_د_پ_ر..

3 دیدگاه روشن در من دختري جان داشت…

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.